![]() |
![]() |
|
| تا هستم ندانی کیستم.آنوقت به سراغم آیی که نیستم. |
|
سلام دوستان.ببخشید که نتونستم آپدیت کنم.اما حالا دست پر اومدم.
یه شب که ستاره ها برای خودشون جشن گرفته بودن و من از پنجره ی اتاقم داشتم به بیرون نگاه می کردم یکی از ستاره ها اومد پیشم و به من گفت : امشب جشن ستاره هاست هر آرزویی داری براورده می شه. من اون شب هر چی فکر کردم نتونستم به ستاره آرزوم رو بگم اون شب جشن ستاره ها تموم شد ولی من هنوز تو فکر آرزو بودم توی ذهنم دنبال آرزو می گشتم اما هر چی گشتم من آرزوئی نداشتم ولی نمی دونم چرا داشتم دنبالش می گشتم شاید آرزومو گم کرده بودم ..... اونقدر فکر کردم تا بالاخره آرزومو توی صندوقچه ای توی زیر زمین قلبم پیدا کردم آرزوی من این بود که از تنهائی در بیام این بار با آرزوئی که داشتم رفتم کنار پنجره نشستم ولی از جشن ستاره ها خبری نبود انگار ستاره ها دیگه خوشحال نبودن که بخوان جشن بگیرن هر شب کنار پنجره نشستم ولی نه از اون ستاره خبری بود نه از جشن ستاره ها خیلی دلم گرفت با خودم گفتم : حالا که ستاره ها جشن ندارن کاشکی حداقل اون ستاره بیاد تا باهاش حرف بزنم.هر شب می رفتم کنار پنجره اما از ستاره خبری نبود که نبود تا اینکه یه شب اومد بهش گفتم : تا حالا کجا بودی خیلی وقت منتظرت هستم .گفت : من هر شب تو رو می دیدم که می اومدی کنار پنجره. گفتم : ستاره من حالا یه آرزو دارم .گفت : آرزوتو بگو .گفتم: کسی رو می خوام مثل خودم تنها باشه و راز تنهائی رو بدونه .گفت: من نمی تونم آرزوتو بر آورده کنم فقط می تونم بگم توی این دنیا آ دم تنها زیاد ولی همشون به درد نمی خورن تو باید خودت بگردی و هم درد خودت رو پیدا کنی.با نشستن کنار پنجره و غصه خوردن کاری رو از پیش نمی بری ..........به آسمون نگاه کردم ستاره راست میگفت باید جای این کارا دنبال یه نفر می گشتم .......... سرم رو بلند کردم به ستاره گفتم: از کجا باید پیدا کنم ؟ یه لبخند زد و رفت جواب سوالم رو هم نداد هر چی صداش زدم برنگشت .... وقتی رسید اون بالا برام چشمک زد معنی کارش رو نفهمیدم ... نمی دونستم کجا باید دنبال یه نفر بگردم اون شب رفتم خوابیدم اما صبح با یه روحیه تازه از خواب بلند شدم دیگه نا امید نبودم. می دونستم دارم برای یه هدفی زندگی می کنم فقط باید هدفمو پیدا می کردم گشتم و آ دمای زیادی رو پیدا کردم اما هیچ کدومشون هدف من نبودن اونا هدفشون با من فرق داشت من فقط مثل اونا تنها بودم توی این مدت که آدمای زیادی رو شناختم فهمیدم آدما همه تنها هستن و همه دنبال کسی می گردن که از تنهائی درشون بیاره ....
وقتی که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتی که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که ديگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن
الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناستهزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ ؟؟؟؟؟
سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم بهمن 1385ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :« من خوب می شناختمشنامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق» چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: « شب در میان تاریکی در نور ماهتابهر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان آن دختر سکوت ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود .»روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :« جز تو دلش را به هیچ کس امانت ندادهرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛ با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !کمی زودتر می آمدی . »اما بگو :« من خوب می دانمحتی در آن جهان آن خفته ی خموش ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته است .»روز ی اگر .......اما ؛ نه ؛ او هیچوقت دیگر نمی آید .کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم ..............
يک دعا مي کنم بگوين آمين.... خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت خواهشي دارم... تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نگذار زندگي آب راهايي است به نام وفا... ميريزد به جويي به نام صفا... ميرود به رودي به نام عشق... ميرسد به دريايي به نام وداع هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران هرگز لبخند را ترك نكن ، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود اگر كسي تو را آن قسم كه ميخواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجود دوست ندارد زندگی برمن چه سخت بر دیگران آسان گذشتبهترین ایام عمرم گوشه ای زندان گذشت ![]()
هر موقع خواستی از کسی جدا بشی یادت نره بهترین را اینه که بهش بگی برای همیشه خدانگهدار شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی بهتر از اینه که منتظرت بمونه ( به نظر شما این بهترین راه نیست؟)
پس تو کجای این روز و شبی ؟ شهر تو کجای اين زمين بود اين همه دور ؟ تمام مردم ايستگاه می شناسندم بس که من هر روز شاخه گلی به دست به دنبال مهربانی تو هی طول قطار را رفتم و آمدم بس که من هی نام تو به لب، گوشه و کنار سراغ نشانی کوچکی از تو بودم پس تو کی از اين سفر می آيی؟
![]() لالایی برات بخونم، تا شاید خوابت بگیره؟ اگه از خواب نپریدی، توی خواب خدا رو دیدی یه جوری بپرس ازش که: دلامون چرا اسیره؟ باز که چشماتو نبستی، ببینم باز که نشستی می دونم یه جوری هستی که دلت از همه سیره اما بهتره بدونی طبق اصل مهربونی دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزیره چشای تو شده خسته، بغض آرزوت شکسته اما باز تو فکر اینی اگه من رو نپذیره؟ بهتره بیدار نشینی توی خواب اونو ببینی واسه ی دیوونه بودن عزیزم همیشه دیره خوش بحال بعضی مردم که شدن تو زندگی گم التماس بی گناها پیششون چقد حقیره! نه به فکر عطر یاسن، نه به فکر التماسن خنده دار واسشون که دل ما یه جایی گیره چی بگم؟ شبم تموم شد، ندیدم اونو حروم شد کاش می دونست یکی اینجا بدجوری واسش می میره کاشکه بود یه قطره بارون واسه طرح نامه هامون به دل همیشه دریات از کسی که تو کویره ![]() ![]() ![]() اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
دوستان عزیز ابتدا گذر نامه ی زیر را تکمیل کنید:
نام : انسان
نام خانوادگی : آدمی زاد
نام پدر : آدم نام مادر : حوا لقب : اشرف مخلوقات نژاد : خاکی صادره از : دنیا مقصد : آخرت ساکن : کهکشان راه شیری ، منظومه شمسی ، زمین ساعت حرکت و پرواز : هر وقت که خدا صلاح بداند مکان : بهشت ، اگر نشد جهنم
وسایل مورد نیاز : 1- دو متر پارچه سفید 2- عمل نیک 3- انجام واجبات و ترک محرمات 4- امر به معروف و نهی از منکر 5- دعای والدین و مومنین 6- نماز اول وقت 7- ولایت ائمه اطهار 8- اعمال صالح ، تقوا ، ایمان توجه : 1- خواهشمند است جهت رفاه حال خود خمس و زکات را قبل از پرواز پرداخت نمایید . 2- از آوردن ثروت ، مقام ، منزل ، ماشین ، حتی به داخل فرودگاه خودداری نمایید . 3- حتما ً قبل از حرکت به بستگان خود سفارش کنید تا از آوردن دسته گلهای سنگین ، خریدن سنگ قبر گران و تجملاتی و نیز برگزاری مراسم پر خرج خودداری نمایند . 4- جهت یادگاری ، قبل از پرواز ، سهم فرزندان را از اموال خود مشخص نمایید . 5- از آوردن بار اضافی از قبیل حق الناس ، غیبت ، تهمت و غیره خودداری نمایید . برای کسب اطلاعات بیشتر به قرآن و سنت پیامبر (ص) مراجعه نمایید . تماس و مشاوره به صورت شبانه روزی ،رایگان ، مستقیم و بدون وقت قبلی می باشد . در صورتی که قبل از پرواز به مشکلی برخوردید با شماره های زیر تماس حاصل فرمایید . 186سوره بقره - 45 سوره نساء – 129 سوره توبه – 55 سوره اعراف – 2و 3 سوره طلاق امیدوارم سفر آسوده ای در پیش داشته باشید . سرپرست کاروان : حضرت عزرائیل تهیه و تنظیم : سرنوشت الهی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
دفتر عشـــق كه بسته شـد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا ميکرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نميکرد. آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: "متشکرم" و گونه من رو بوسيد. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد.خودش بود. گريه ميکرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت: "متشکرم" و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نميخواد با من بياد". من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، کنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نميکرد و من اين رو ميدونستم، به من گفت: "متشکرم، شب خيلي خوبي داشتيم"، و گونه منو بوسيد. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. يه روز گذشت، سپس يک هفته، يک سال... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه ميکردم که درست مثل فرشتهها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نميکرد ، و من اينو ميدونستم، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشکرم و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي کليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت "تو اومدي؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود: تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما ... من خجالتيام... نيمدونم... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. اي کاش اين کار رو کرده بودم... با خودم فکر مي کردم و گريه ! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه اينو ميفرستم فقط براي اين كه بگم ......
دوستت دارم داداشی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
نیومدی.... عاشق و مجنونت شد غزلک: غزلک ببخش اگر ودایم عاشقانه نیست وقت رفتن روی گونه،قطره ای رونه نیست اینجا آدما همه با عقلاشئن عاشق می شن توی شهر عاقلا جای من دیوونه نیست غزلک با ما نگر تو رو مثل ما خفیف و دست کم نگیرنت دور من پیله نکن که شازده های شهرتون جای شاخه های هرز از رو گلا نچیننت آخه تو شهر شما دل که خریدار نداره با حقیری مثل من،اینجا کسی کار نداره شما ها حساب کتاب می کنین و عاشق می شین ولی تو مرام ما،دل در و دیوار نداره یه روز می رم اگه یه روز نباشم کی از عشقت میمیره؟ یه روز میرم و اون روز که گریت می گیره! اگه یه روی بوم کی میشینی با کی پرواز می کنی؟ وقتی که قهر می کنی منتتو کی می کشه؟ اگه یه روز من نباشم سرنوشتت چی میشه؟ کی واست لالایی میگه که چشماتو هم بذاری؟ کی می ذاره تو همش براش بهونه بیاری؟ با کلیدش کیه که قفل اخماتو وا کنه؟ اون شبا که سردته کی دستاتو ها می کنه؟ وقت گری به یه آغوش دیگه که آخه عادت نداری اگه من یه روز نباشم کی از عشقت میمیره؟ یه روزی می رم و اون روزه که گریت بگیره
به شهر دلها اگر سفر کنیم آنجا که همه صحبت از مهر و وفاست کسی کسی را زجر نمی دهد
در شهر دل نگاهها مهربانترند چشمها زلال و عشقها سوزان ترند آنجا دگر کسی تنها نمی شود از فرط عشق دلها با صفاترند در شهر عشق با خون سرخ نوشته اند اینجا همه کس با هم برابرند با هم به شهر دلها سفر می کنیم آنجا که بیگانه ها با هم برادرند قصه من و تو نه با اندوه باید ماند نه غم را باید از خود راند بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم ...چقدر این زندگی زیباست که من بعد از چه طولانی زمانی یافتم عشق و تو را با هم تو را من دوست می دارم اگر چه خوب می دانی و با تو زندگی زیباست و بی تو زندگانی ...
اي كه برده اي ز دستم همه دين و عقل و هوشم همه جان من تهي شد همه جان پر شد ز دردم كه تويي مرهم دردم من به مرهم نياز دارم بيا اي الهه ي قلبمكه تويي مرهم دردم همه جان من فداي آن دو قلبی اي كه كرده اي اسيرم به اسير كن مدارا كه جز اين روا نباشد دل بي زبان ما را كه دو چشم فسونگر تو بربوده قلب ما راكه قلبم توان ندارد غم عشق ماه رو را كه تويي فسونگر او و همه عشق پاك ما را كه نگار كرده اي تو به آن جدار قلبم
در مصلحت عشق جز وفا نمی دانم کنار عشق بمانم چون جفا نمی دانم بر دو رویان عالم جز جفا نمی دانم هدیه ای بهتر از عشق از خدا نمی دانم در زلالی عشق جز صفا نمی دانم چون عاشقم ترک وفا هرگز نمی دانم
ای دلیل زندگیم در امتداد لحظه هام تنها تو هستی روبروم آرامش قلب منی ای منتهای آرزو ای همیشه مهربون توی زندگیم بمون با تو دارم به خدا آرزوی زندگی عاشق روی توام در کمال بندگی ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم در حالیکه قلبت از محبت بی نیاز است تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که با تو هستم به آسمان بیکران پرواز می کنم پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
آن روز که من دیدم آن صورت زیبایت فرصت چقدر کم داشت دل بهر تماشایت می رفتی و دنیایم دنبال تو می آمد ای کاش که با من بود زیبایی دنیایت ای کاش که چشمانت چشمان مرا می دید ای کاش که گم می شد دل در تب رویایت چون یک گل نیلوفر بر جوی روان بودی من را ببری ای کاش تا آخر دریایت در یک مه بی پایان دنبال تو می آمد آن دل که به جرم عشق عمری شده رسوایت آن روز که می رفتی با خنده به من گفتی مایوس نشو در عشق خالیست کمی جایت در عمق کلام تو یک غصه هویدا بود دلها به فدای آن غمگینی پیدایت من عشق تو را هرگز بیرون نکنم از دل زیبا تو برو خوش باش با شادی فردایت اینک از این تن شکایت می کنم بشنو اینگونه حکایت می کنم پیش یادت من خجالت پیشه ام چون نیم مجنون و در اندیشه ام عاشقی یعنی که جان را سوختن نی نشستن لب به شکوه دوختن آتشی در بطن این بودنست آتشی از او کجا من بودنست عشق چون دروازه دیوانگیست راه وارد گشتنش دلدادگیست طعن و شکوه جایش آخر سینه نیست در کتاب عشق هرگز کینه نیست غرق باید گشت در دریای یاد همچو برگی مانده در آغوش باد عشق یعنی چشم بر در دوختن بر سر پیمان نشستن ،سوختن عشق در منطق بود بی انتقاد در ریاضی عشق یعنی ازدیاد فلسفه گوید که عشق آزادی است در حصار جسم استبدادی است هندسه یک خط صافی آورد در میان دل شکافی آورد در مقام عشق هر حرف و بیان نزد معشوق است نوعی امتحان من چو خواندم معنی این هست عشق تازه فهمیدم نبودم مست عشق دردفتر جوانی من ، برگ آرزو ننوشته هیچ قصه دراو پاره پاره گشت در آسمان ستاره هر کس معین است در چشم من تمام فلک بی ستاره است گریند عاشقان همه بر این سکوت من راز و نیاز سوختگان بی اشاره گشت از شعر من کدام گوهر برتر ای دریغ بی قدر تر بدست من از سنگ خاره گشت آن خام بی نصیب زغم را ببین که باز مشتاق روی مردم و عمر دوباره گشت بیچاره طفل بر در این باغ سبز عمر پابند زندگی ز یکی گاهواره گشت ای وای در این دار فنا خستگی ما چیزی نبود، جز غم دلبستگی ما چون ساعت رفتن برسد ، الفت هستی صد پاره شود ، با همه پیوستگی ما ما جمله ، اسیران من و مائی خویشیم اینجاست ، همان علت صد دستگی ما افسوس ، که با قید تعلق خبری نیست ز آزادگی مطلق و وارستگی ما نیک و بد تقدیر ، که تغییر پذیراست تعبیر شود ، پستی و برجستگی ما این عقربه تند زمان است که خندد بر راه دراز و قدم آهستگی ما در عین جوانی ، بشگفتند یکایک پیران جهاندیده ز بشکستگی ما
ترک آزارم نکردی؟ ترک دیدارت کنم آتش اندازم بجانت بسکه آزارت کنم قلب بیمار مرا بازیچه می پنداشتی؟ آنقدر قلبت بیازارم ، که بیمارت کنم من گلی بودم در این گلشن ، تو خوارم کرده ای همچو خاری در میان گلرخان خوارت کنم همچنان دیوانگان در کوی و بازارت کنم کهنه کالایت بخوانم، بی خریدارت کنم بعد از این لاف صفا و مهر با مردم مزن خلق را آگاه از طبع ریا کارت کنم ای سبکسر ، دوست میداری سبکسرتر ز خویش با خبر شهری از آن گفتارو کردارت کنم هر کجا گویم که هستی، وین زبانبازی زچیست تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم
بلوح سینه عاشق خطوط کینه میمیرد محبت کن که چون دل سرد شد در سینه میمیرد مرنجان خاطری را گر دوام دوستی خواهی که با گرد لطیفی نور در آئینه میمیرد نمود نقش ایوان میفریبد دل ازاین مردم اساس زحمت بنّا درون چینه میمیرد زبام گنبد نخوت فرو آ، گر کسی هستی که تکبیر ریا ، در مسجد آدینه میمیرد دلت را زنده با نور حقیقت کن ، که این پیکر اگر عریان وگر در کسوت پشمینه میمیرد شتابان هر طرف تاکی برای کسب زور و زر که گنجور عاقبت با حسرت گنجینه میمیرد بگرد آلوده دامان نقد هستی داده از دستی برم حسرت که بی اندیشۀ نقدینه میمیرد
دلم زعزلت و حسرت کشی ، چه غم دارد کبوتری چو تو در خلوت حرم دارد حدیث حسن تو در شعر من ، چنان شوری بپا کند که مناجات صبحدم دارد زماتم شب هجران چه گویمت ایدوست زگریه گونه من تا بحشر نم دارد ز ترس آفت گلچین دراین چمن چندیست دلم چو غنچه نشکفته سر بهم دارد هنر نتیجه ناکامی است و خواهد بود بدست خویش قضا تا که این قلم دارد فلک چو داد تواند کند بجای عناد روا چرا بدل آزادگان ستم دارد خمیده شاخه تاک است بر سر هر کوی بجرم آنکه یکی دست با کرم دارد
نباشم گر در این محفل چه غم ،دیوانه ای کمتر خوش آنروزی ز خاطرها روم افسانه ای کمتر بگو برق بلا خیزی بسوزد خرمن عمرم بگرد شمع هستی بی خبر پروانه ای کمتر توای تیرقضا صیدی زمن بهتر کجا جویی بکنج این قفس مرغ نچیده دانه ای کمتر چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگوئی نوائی کم،غمی کم ، ناله مستانه ای کمتر زجمع خود برانیدم ، که همدردی نمی بینم میان آشنایان جهان بیگانه ای کمتر تو ای سقف کبود آسمان بر سر خرابم شو پرستویی نهان ، در تیر کوب خانه ای کمتر چه حاصل زینهمه شورونوای عاشقی ایدل نداری تاب مستی جان من ، پیمانه ای کمتر چو مستی بخش گفتاری ندارم دم فرو بستم سبو بشکسته ای ، در گوشۀ میخانه ای کمتر
معرفت از آدمیان برده اند آدمیان را زمیان برده اند با نفس هر که برآمیختم مصلحت آن بود که بگریختم سایه کس فر همایی نداشت صحبت کس ، بوی وفایی نداشت صحبت نیکان زجهان دور گشت شان عسل ،خانه زنبور گشت معرفت اندر گل آدم نماند اهل دلی در همه عالم نماند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
شکستم بار الها از نبودش شده روزوشبم ذکر وجودش اگر یادش به یاد من بیافتد کنم هر دم تمنای سکوتش ندیدی این چنین نالم زیاران کنم هر شب دعای آب و باران اگر مهرش به مهرم دل سپارد شوم لبریز عشق جان جانان صدایش می کنم شاید بیاید بیاید تا ابد با من بماند بماند در کنارم هرشب و روز سرود عشق و مستی را بخواند سر شب تا سحر نامش بخوانم تمام راز هایش را بدانم بگویم از برایش راز هایم و تا آخر کنار او بمانم
توی قلب من تویی، اینو هیچکس نمیدونه سكوتم را به باران هديه كردم تمام زندگي را گريه كردم نبودي در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردمزندگی 3 چیز بیش نیست :به اجبار به دنیا اومدن با غم زیستن با آرزو مردن وقتی که دلم برات تنگ میشه میرم پشت ابرها زارزار گریه میکنم پس یادت باشه هروقت بارون دیدی بدون که دلم برات تنگ شده. وقتی به دنیا اومدی بارون میومد ولی اون روز نه هوا ابری بود و نه بارونی . اون چیزی که از آسمون می بارید اشک فرشته ها بود چون که یکی از اونا از پیششون رفته بود. در خلوت بي خوابی ام امشب به تو فکر می کنم .حتی اگر عاشق تو بودن اشتباه باشد،قلبم مرا مجبور می کند که اشتباه کنم چون در وجود تو گم شده ام و طاقت اين را ندارم که در کنارت نباشم هر چه دارم فدا می کنم تا بتوانم تنها يک شب را در کنارت بمانم من تحمل اين را ندارم که فقط با خاطره ها زندگی کنم هر چه که دارم را امشب فدای عشق تو می کنم .آيا می توانی احساس مرا درک کنی که در خيال به چشمان تو نگاه می کنم و می توانم تو را در ذهنم به وضوح روشن و درخشان ببينم در حالی که تو بسيار از من دور هستی، مانند ستاره ای در دور دستها که آرزويم را به آن می گويم ...زندگی یعنی چکیدی همچو شمع از گرمی عشق زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق رفتن آخر رسیدن بر در آبادی عشق می توان هر جا عاشق و دلداده بود پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن می شود اندو ه شب را از نگاه صبح فهمید یا به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید می توان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود زایش آینده ذر خزانی دید و آسود وقتی دل تنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی روکه به صدات محتاجه وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه
این سوی زندگی من و تو هستیم و سوی دیگر سر نوشت... این سو دستها در دست هم است و و آن سو عاقبت این عشق! به راستی آخر این داستان چگونه است؟ تلخ یا شیرین؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگیمان؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به آرزوی خود چه زیباست لحظه ای که سرنوشت با دسته گلی سرخ٬ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه ی جدایی ما و چه غم انگیز است٬لحظهء خداحافظی ما! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم... و آن سوی زندگی یک علامت سوال٬ در آخر قصه ی من و تو دیده می شود آیا ما به هم می رسیم یا نمی رسیم؟ سرانجام این داستان٬ به کجا ختم خواهد شد؟ ای سر نوشت! تو دیگر سر به سر این دل بی طاقت ما نگذار و بگذار بعد از این همه غم و غصه و این همه انتظار٬ به آنچه می خواهیم برسیم و عاقبت همدیگر را در آغوش خود بفشاریم! این سوی زندگی دو چشم خیس است و یک دنیا آرزو در دل٬ و آن سوی زندگی یک سر نوشت است و یک عالم بی خیالی! ما را رها کن از این انتظار تلخ ای سرنوشت! این داستان عاشقیمان را می توان در قصه ها نوشت.... داستانی برای عاشقان٬ برای آنهایی که می خواهند عشق را تجربه کنند... و بدانند٬ یک عاشق چرا مجنون است و یک معشوق چرا گریان؟ آری سرنوشت آنها همین است!!! غم و غصه در لحظه های عاشقی و آخر سر یا خوشحالی٬ یا گریه و زاری! من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: در عصرهای انتظار٬ به حوالی بی کسی ام قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن. و وارد کوچه پس کوجه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن٬ کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام! در کلبه را باز کن. و به سراغ بغض خیس پنجرها برو. حریر غمش را کنار بزن! مرا خواهی دید با بغضی کویری٬ که غرق عصاره ی انتظار پشت دیوار دردهایم نشسته ام... فاصله از جهنم من ،تا بهشت تو چقدر است؟ که هر چه میدوم نمیرسم به گرمای آغوشت دلم برای خستگی چشمانت تنگ شده جواب نگاه منتظرم را کی میدهی؟ در گمراهیهای جوانی چشم بسته حرکت کردم ترس از پیش نداشتم ترس از گذشته داشتم که دگر شانسی برای برگشت نبود با چشمانی بسته قدمهای لرزان حرکتبه سوی نامعلوم هدف من شده بود پلکهای بسته در طول مسیر زمین ها خوردم بلند شدنم سخت بود به امید تو برمیخاستم نمیدانستم از چی میگذرم به کجا میرم اما احساست میکردم حال رسیدم به انتها همین پایان چشمهایم را گوشده ام اما جز هیچ چیزی ندیدم تو رفته بودی همه ی امیدم هرگز به عقب نگاه نکردم من میدانستم که دیر آمدم و به تو نرسیدم اما اگر با چشمانی باز میامدم به تو میرسیدم؟ نمیدانم! حال چه کنم با این قصه بی پایان من ادامه دادم با چشمانی بسته اگر به تو برسم از تو خواهم گذشت تا پایان تا انتهای نامعلوم
برای زیستن دوقلب لازم است: قلبی که دوست بدارد ,قلبی که دوستش بدارند.قلبی که هدیه کند, قلبی که بپذیرد. قلبی که بگوید , قلبی که جواب بدهد. قلبی برای من , قلبی برای انسانی که من می خواهم. تا انسانی رادر کنار خود حس کنم به نام محبت در این کـوه رودی است به نام صفا در ایـن رود آبراهی مـی رود بـه نـام وفـا٬سرانجـام ایـن آبـراه بـه آبگیری می رسد به نام......
اگه یکی رو دیدی که............................. اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی بر میگرده و با عجله می یاد سمت تو بدون براش عزیزی اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی بر میگرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه می کنی بر میگرده و می یاد باهات اشک بریزه بدون دوستت داره اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یه نفر دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته اگه یکی رو دیدی که وقتی داری ترکش می کنی فقط سکوت می کنه بدون دیوونته اگه یکی رو دیدی که از نبودنت داغون شده بدون که براش همه چی بودی اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون که بدون تو می میره اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون که بدون تو مرده اگه یکی رو دیدی که یه گوشه افتاده و پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده
بگذار با چشمهای تو ببينم....بگذار در نگاه تو ذوب شوم بگذار در زير باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برايم از آرزوهايت ترانه بسرايی ..... بگذار به قداست عشقمان كوچک شوم وقتی با تو به پرواز شاپركهای كنار بركه ميخندم..... بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی بگذار نامم چون شاه كليدی بر درگاه قلبت هميشگی باشد ... بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقی آسمانی در هم گره خورد بگذار دلم برای تو باشد بگذار دلت ...حالم را بپرسد بگذار قلبم برای تو بتپد..... بگذار آرزوهايم با تو باشد ...برای تو.....به خاطر تو. بگذار خيال كنم "دوستم داری " و از اين خيال شبها تا سپيدی روز با ستاره ها باشم. در دل من کسی است که تا درخشش آخرین ستاره تا پژمردن آخرین گل و فرو افتادن آخرین برگ دوستش دارم ......اینو هیچ وقت فراموش نکن: تو فرشتــــــــه روشنی شبهای تاریک منـــی دوستت دارم بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است... (سهراب سپهر) با تو از خاطره سرشارم، با تو تا آخره شب بیدارم. عشق من! دست تو یعنی خورشید، گرمیه دست تورا کم دارم اگر به لبه پرتگاهی هدایت شدی، نترس! زیرا یکی از دو حالت اتفاق میافتد: یا خداوند دست تورا میگیرد و یا پرواز کردن را به تو می آموزد کاشکی دستامون وزنجیر می بستیم ما بهم همه جا داد می زدیم که عاشقیم عاشق هم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
به نام خدا گفت و گو با خدا در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم! خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟ من در پاسخ گفتم:اگر وقط دارید! خدا خندید و گفت:وقت من بی نهایت است.در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پزسیدم:چه چیزهایی در بشر است که شما را متعجب می سازد؟ خدا گفت:اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و می خواهند بزرگ شوند و بعد از اینکه بززگ شدند دوباره آرزو می کنند کودک شوند. اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود زا به دست آورند. اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند بنابر این به در حال زندگی کردند نه در آینده. اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نخواهند مرد و مرگ آنها به گونه ای است که انگار زندگی نکدره اند. دستهای خدا دستهایم را گرفت،برای مدتی سکوت کردیم و دوباره پرسیدم:به عنوان یک پدر می خواهید کدان یک از درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ خدا گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،تنها کاری که آنها می توانند بکنند این است که: شرایطی را به وجود آورند که مورد احترام و علاقه ی دیگران قرار بگیرند،درست نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند. بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد که در دل کسانی که دوستشان داریم زخم های عمیقی ایجاد کنیم،اما سالها طول می کشد تا زخم ها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارند و کمترین نیاز ها را دارد. بیاموزند آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا به نحوی نشان دهند. بیاموزند که دو نفر می توانند به یک چیز واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست که آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها نیز خود را باید ببخشند. من بت خضوع گفتم از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم،آیا چیز دیگری است که دوست دارید فرزندانتان بیاموزند؟ خدا لبخند زد و گفت: فقط این را بدانند که من اینجا هستم،تا همیشه مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند. اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد. دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند. هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد. پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........ در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد. روزها وهفته ها گذشت......................... يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود. مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟ . پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند.موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت. اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛چيزهايي را به خاطر بياور که پول قادر به خريد آن ها نيست. با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز***** با پول ميتواني خانه اي مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز**** با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز**** با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز**** و با پول ميتواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز*** فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت
بگو با من
در این شب های دورادور و بی پایان که تنهایم به دنبال کسی هستم که شمع کوچک تنهائیم را نور بخشاید و دستم را بگیرد تا از این گرداب پر اندوه بیرونم کشاند نه پای رفتنی دارم نه روی ماندنی اینجا به امید صدائی مانده ام از سینه ای خاموش که می دانم زمانی قصه شیرین عشقم را به گوش این جهان فریاد خواهد کرد نفهمیدی که اخر عشق ورزیدن درون حجم یک واژه نمی گنجد و عاشق بودن و عاشق از این دنیا برون رفتن دلی دریائی و آزاده می خواهد
شبی آخر چراغ گرد سوز خانه من هم به سردی می گراید اه اخر ای خداوند محبتها بگو با من ...کدامین شب کسی از راه می آید که چشمانش پناهی بر نگاه بی سرو سامان من باشد بگو با من خداوندا زنده بودن را در پناه زندگی دوست دارم زیرا مهم نیست چقدر زنده بمانم بلکه مهم این است که چگونه زندگی کنم با رویای زندگی متولد می شوم .به احترام زندگی زنده می مانم و نفس می کشم و به امید دیگر افیون مرگ را سر می کشم و می میرم زیرا: زنده ماندن تنها در کنار زندگی خوش است هر وقت دل کسی را شکستی روی دیوار میخی بکوب تا ببینی که چقدر دل شکسته ای .هر وقت دلشان را بدست آوردی میخی را از روی دیوار بکن تا ببینی که چقدر دل به دست آوردی اما چه فایده که جای میخها روی دیوار میماند! از خدا خواستم. از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش. از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد شکيبايي زاده رنج و سختي است. شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است. از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند. از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي و باز گفت: نه من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري. بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند فرّخ آن روز که از این قفس آزاد شوم از غم دوری دلدار رَهَم، شاد شوم سر نهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق لب نهم بر لب شیرین تو، فرهاد شوم طی کنم راه خرابات و به پیری برسم از دم پیر خرابات، دل آباد شوم یاد روزی که به خلوتگه عشاق روم طرب انگیز و طرب خیز و طرب زاد شوم نه به میخانه مرا راه، نه در مسجد جا یار را گو! سببی ساز که ارشاد شوم ای صاحب و دانای نگاهها، لبخندها و اشکها، آیینه ی دل ما را با آفتاب نگاهت روشن گردان و بر سینه های پر درد ما جویبار عشق و ایمان را جاری ساز تا دل خویش را به امید تبسم تو مصفّا گردانیم و فرهاد جانمان را به ناز نگاه تو، شیرین نماییم. آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد. آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد. آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشی ها به بزرگترینها تبدیل شوند. آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه می خواهی راضی باشی. آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
کاش که یه روز با همدیگه سوار قایق می شدیم دور از نگاه آدما هر دومون عاشق می شدیم کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا می گرفت گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم باد که تو دریا می وزید ما هم پریشون می شدیم کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال می گرفت برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت با بال اون فرشته ها تو آسمون پرمی زدیم به شهر بی ستاره ها به آرومی سر می زدیم شب که می شد امانت فرشته ها رو می دادیم چشمامونو می بستیم و به یاد هم می افتادیم کاش که تو دریای قشنگ خواب شقایق می دیدیم خواب دوتا مسافر و عشق و یه قایق می دیدیم کاش که می شد نیمه شب با همدیگه دعا کنیم خدای آسمونا رو با یک زبون صدا کنیم بگیم خدای مهربون ما رو ز هم جدا نکن هرگز به عشق دیگری ما رو تو مبتلا نکن کاش مقصد قایق ما یه جای دور و ساده بود که عکس ماه مهربون رو پنجرش افتاده بود کاش اونجا هیچکسی نبود یه وقتی با تو دوست بشه تو نازنین من بودی مثل حالا تا همیشه کاش که به جزمن هیچکسی اینقدرزیاد دوست نداشت یا که دلت عشق منو اول عشقاش می گذاشت کاش یه پرنده بودی و من واسه تو دونه بودم شک ندارم اون موقع هم ایجوری دیونه بودم کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر می شدم یه بار نگام می کردی و اون موقع پرپرمی شدم کاش گره دستامونو این سرنوشت وا نمی کرد کاش هیچکدوم ازما دوتا هیچ دوستی پیدا نمی کرد کاش که می شد جدایی رو یه جایی پنهون بکنیم خارای زرد غصه رو از ریشه ویرون بکنیم کاش که با هم یه جا بریم که آدماش آبی باشن شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابی باشن کاش که یه روز من و تو رو دریا تنها بذارن تو قایق آرزوها یه روز ما رو جا بذارن اونوقت با لطف ماهیها دریا رو جارو بزنیم بسوی شهر آرزو بریم و پارو بزنیم بریم یه جا که آدماش بر سر هم داد نزنن به خاطر یه بادبادک بچه ها فریاد نزنن بریم یه جا که دلها رو با یک اشاره نشکن بچه ها توی بازیشون قمریا سنگ نزنن جایی که ما باید بریم پشت در زندگیه عادت مردمش فقط عشق و آشفتگیه چشمامونو می بندیم و با همدیگه می ریم سفر یادت باشه هرجا می ری منو با رویاهات ببر یادت باشه اینجا هوا غرق یه دلواپسیه اما از اینجا که بریم فقط گل اطلسیه تو رو خدا منو بدون ، شریک شادی و غمت مثل همیشه عاشقت ، مثل گذشته مرهمت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
يه دختر كوري توي اين دنياي نامرد زندگي ميكرد اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشق اون بود.دختر هميشه مي گفت:اگه من چشم داشتمو بينا بودم هميشه با اون مي موندم.يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.وقتي كه دختر بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره.بهش گفت:من ديگه تورو نمي خوام.پسر با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت:مراقب چشماي من باش..
دختره از پسره پرسيد: من خوشگلم...؟؟؟ گفت :نه گفت: دوستم داري؟؟؟ گفت: نوچ گفت: اگه بميرم برام گريه ميکني... ؟ گفت: اصلا دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت.......... پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميمرم ........ما نمي تونيم به دلمون ياد بديم كه نشكنه ، ولي ميتونيم به دلمون ياد بديم كه اگه شكست لبه هاي تيزش دست اوني رو كه شكستش نبره!
تازگي ذات عشق است و طراوت بافت عشق . چگونه مي شود تازگي وطراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
. راه دوست داشتن هر چیز ، درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود
. انسان آن اندازه که میتواند دوست داشته باشد موجودیت دارد
پروانه گاهی از یاد می برد که زمانی کرم بوده .
شجاعت داشته باش اگر هم نداری تظاهر کن که داری مطمئن باش کسی تفاوت این دو را نمی فهمد .
زندگي زندان يا مجازات نيست !پاداشي است كه تنها به آنهايي تقديم ميشود كه لياقتش را دارند
لحظات را طي کرديم تا به خوشبختي برسییم اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظه بود .
هرگز دستی را نگیر وقتی که قصد شکستن قلبش رو داری
خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم ، بپذیرم شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم ، تغییر دهم .وعقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم .چه می شد گر دل آشفته من به شهر چشم تو عادت نمی کرد .
گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها میگیرد چشمهایم را فراموش میکنم اما دریغ که گریه دستانم را به تو نمیرساند.من از تراکم سیاه ابرها میترسم و هیچکس مهربانتر از گنجشکهای کودکی ام نیست و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمیشناسد و یا کابوس شبانه ام را نمیشناسد. بااینهمه،نازنین،این تمام واقعه نیست از دل هرکوه،کوره راهی میگذرد.وهراقیانوس به ساحلی میرسد.وشبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد كزچهل فصل دست کم یکی بهار است. من هنوزترادارم به خورشید گفتم عشق چیست ؟تابید به ابر گفتم عشق چیست ؟بارید به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید به باد گفتم عشق چیست ؟وزید به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد به انسان گفتم عشق چیست ؟اشک ازدیدگانش جاری شد گفت :دیوانگیست
قصه داره تموم میشه ، مثل تموم قصه ها فقط واسم دعا کنین ، اول خدا بعدم شما.... بنام خداوند عشق خداوندا من چیزی در این دنیای پوچ و سیاه دارم که شما در اون بارگاه عظیم و پاکت نداری ، من چیزی دارم و خواهم داشت که شما ندارید و نخواهید داشت من عشق به همتای خود دارم ولی شما همتایی ندارید که عشقی به او داشته باشی خداوندا قسمت میدم که هیچگاه اجازه ندهید که قسمم را بشکنم و عهدمو فراموش کنم ، قسمت میدم که همیشه مرا عاشقش نگاه داری قسمت میدم که دیگر مرا در فراق دوریش نسوزانی قسمت میدم که طلسم نفرین شده عشق را برای همیشه باطل کنی و هر عشقی را برای عاشقش همیشه زنده نگه داری و کلمه جدایی را برای همیشه از روی ذهن ها پاک کنی به امید روزی که هیچ عاشقی طعم جدایی معشوقش را نچشه آمین
har2tamoon jahanami hastim . to be jorme inke ghalbe mano dozdidi va man be khatere inke be jaye khoda toro parastida________________love_______*love*__*love*_____*love*___________________*love* ______________________*love*______*love*_*love*_______*love* _____________________*love*__________*love*___________*love* _____________________*love*__________________________*love* ______________________*love*________________________*love* _______________________*love*____ خيلي دوستت دار_____ * love* _____________________*love*_____ــــــــ______________*love* _________________________*love*_________________*love* ____________________________*love*___________*love* ______________________________*love*_______*love* ________________________________*love*____love* _____________________________________love**________________
اگرتواين دنيا کسي هست که با ديدنش رنگ رخسارت عوض ميشه و قلبت ابروتو به تاراج مي بره. مهم اين نيست که اون مال تو باشه، مهم اينه که باشه. نفس بکشه، زندگي کنه واز زندگيش لذت ببره عشق مثل آبه می تونی توی دستت قایمش کنی .اما آخرش یه روز دستت رو وا می کنی می بینی نیست ..... قطره قطره چکیده بی اینکه بفهمی دستت خیسهشب شد خورشید رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جستجو میکرد ناگهان ستاره ای چشمک زد !آفتابگردان سرش را به زیر افکند.او گفت گلها خیانت نمی کنن
بامدادان به باغ رفتم تا برایت دامنی گل سرخ بچینم . اما آنقدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد و بندش بگسست بند دامنم بگسست و گلهای سرخ همراه نسیم ، راه دریا در پیش گرفتند و همه رفتند و هیچکدام بازنگشتند . فقط امواج دریا لختی چند به رنگ گلها در آمدند . تو گویی لحظه ای آب و آتش به هم آمیختند .. اکنون دیگر گلی ندارم که ارمغانت کنم . اما هنوز دامنم از بوی گلهای سرخ عطر آگین است .اگر می خواهی عطر گلها را ببویی امشب سر به دامانم بگذار .کنارم باش ... شاهد لحظه هایم باش ... ببین با رفتنت چه دردی میکشم ... ببین دیگر زمونه طلوع عاشقانه ندارد ... ای عزیز دلم ای تنها سنگ صبورم با رفتنت من نیز نابود شده ام آری عزیزم من بی تو این زندگی ، ای دنیا را نمی خواهم من تو را میخواهم تویی که پاکی را در نگاه زیبایت میبینم تویی که صداقت را در اعماق وجودت حس می کنم پس نرو ... و تنهایم نگذار این دنیا بی تو زیبایی ندارد این دنیا بی تو برایم پوچ و بی مفهوم است آری عزیز دلم من میخواهم کنارت باشم نه ساعتها بلکه سالیان دراز میخواهم نو از آن من باشی میخواهم آن قلب پاک و معصوم در زندان دل من باشد عزیزم دوستت دارم باور کن که تو تنها عشق بودی و خواهی ماند ای تک سوار جاده ی عشق و زندگیم دوستت دارم به آن ایزد یکتا که ترا و مرا آفرید قسم که دوستت دارم بمان ... آری بمان شاهد لحظه هایم باش شاهد لحظه هایی که من بی تو مانند شمع آب میشوم و میسوزم ... ای تمام وجودم دوستت دارم به وسعت یه دریای طوفانی دوستت دارم به اندازه تمام دنیایی که پروردگار آفریده تو را می پرستم ای عشق مقدسم دوستت دارم . دوست داشتم دستانت در دستانم بود تا از عشق تو آب میشدم و در آتش عشقت میسوختم دوست داشتم در کنارت بودم تا در چشمانت خیره میشدم و دوست داشتنم را به زبان می آوردم آری ای عشقم تنها کسم ، من عاشقم ، عاشق تو ، عاشق چشمهایت ، دل مهربانت تنهایم نگذار ... نگذار با بدی ها ، زشتی ها ، نامردی های دنیا آشنا شوم ای عزیزم تنهایم نگذار من به جز تو همدمی ندارم مونس دلی ندارم ای تنها ستاره ی شبهای بی کسی ام تو هم مثل من با سختی ها بجنگ برای بهم رسیدن باید جنگید پس تنهایم نگذار تو هم مثل من با بدی ها و خوبی ها بجنگ نگذار با نبودنت در این دنیای به ظاهر زیبا غرق شوم نگذار با نبودنت من نیز نابود شوم بگذار با بودنت طعم عشق را بچشم بگذار با بودنت به شهر آرزوها سفر کنم پس بمان و دستانم را در این شهر غریب بی کس نگذار پس بمان و مثل من چشم انتظار پیوند باش .......نازنینم دوستت دارم تو و عشق و صفا و زندگی من و دنیایی از شرمندگی تو رفتی بی آنکه نیم نگاهی به اشکهای چشمانم که در حسرت ین نگاهت دریایی می ساختند بیاندازی.بی آنکه حتی احساس کنی که من بعد از این چگونه خاکستری از وجودم که در حسرت دیدار تو سوخت خواهم ساخت.تو رفتی تا شاد باشی و من بمانم و ماندم.ماندم و سوختم تا که روزی زمین به من پناه دهد.می سوزم تا وقتی که حتی خاکستر وجودم نیز متلاشی شود تا هیچ اثری از من نماند که برای تو بسوزد و اینکه من از عشق تو هیچ فیضی نبردم جز اینکه بسوزم و سوختم... به یاد داشته باش هر وقت دل تنگ شدی به آسمان نگاه کن کسی هست که تو را عاشقانه می نگرد و منتظر توست.اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشرد.تو را دوست دارد.فقط به خاطر خودت.به یاد داشته باش هر وقت دل تنگ شدی به آسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو خرف می زنند.باور کن که با او هرگز تنها نیستی فقط کافی است عاشقانه به آسمان نگاه کنی.کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم.کاش آن روز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را.تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را.... کاش می شد هیچ گاه تنها نبود.کاش می شد دیدنت رویا نبود.گفته بودی با تو می مانم ولی!رفتی و گفتی اینجا جا نبود.سالیان سال تنها مانده ام.شاید این رفتن سزای ما نبود.من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود!باز هم گفتی که فردا می رسی!کاش روز دیدنت فردا بود. اگه کسی دیوونت بود تو عاشقش باش.اگه کسی عاشقت بود تو دوستش داشته باش.اگه کسی دوستت داشت تو بهش علاقه نشون بده.اگه کسی بهت علاقه نشون داد تو فقط لبخند بزن.اینطوری وقتی ازش یک پله عقب باشی اگه یه وقت خسته شد و یه پله جا موند تازه می شین مثل هم. گفتی که تا آخر دنیا با من می مونی.حالا می فهمم که چرا دنیا دو روزه! می گن آدم برای رسیدن به تمام عشقش باید از همه چیزش بگذره.اما من چطور می تونم از تو که تمام عشقمی بگذرم؟ از چه بگویم وقتی دلم از دل تو دور می مونه.وقتی که نگاه پاک تو هیچی ازم نمی دونه.گول زدن دیگران!این چیزی است که دنیا نام آن را عشق نهاده است. یاد بگیرید به مشکلات خود لبخند بزنید.پس همیشه چیزی دارید که به آن بخندید.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
دل من یه دریا خون بود چشم تو یه دنیا تردید.آخرین لحظه نگاهت غصّه داشت باز ولی خندید. شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد.زلزله خیلی دلارو اون سب از غصّه تکون داد. غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن.پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن. تو چرا از اینجا رفتی داداشی؟تو که مثل قصه هایی، گِلم از چی باشه؟نه بدی نه بی وفایی. شب رفتنت نوشتی شدی غربونی تقدیر.نقره ی اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر. شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن.قحطی سپیدیا بود همه انگار مشکی بودن. شب رفتنت که رفتی گفتی انگار چاره ای نیست.دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست. شب رفتن تو یاسا دلمو دل داری دادن.اونا عاشقن ولیکن تنها که نیستن،زیادن. بارون اون شب دستشو از سر چشام بر نمی داشت.من تا می خواستم ببارم هر کی می دید نمی ذاشت. شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت.اون که واسم همه چی بود.آره،تنها یادگارت. سرنوشتم ما یه میدون زندگی اما یه بازی.پیش اسم ما نوشتن:"حقته باید ببازی". شب رفتن تو خوندن همه واسه ی من لالایی.یکی می گفت تو غریبی،یکی می گفت بی وفایی. شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن،آشنا ها واسه زخم واشدم مرحم آوردن. شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد،قلب آرزوهام انگار واسه ی همیشه وایستاد. شب رفتن تو غربت جای اونجا اینجا پیچشید.دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید. شب رفتن تو دیدم یکی از قناریها مرد.فرداش امّا دست قسمت اون یکی رم با خودش برد. شب رفتن تو چشمات راست راسی چه برقی داشتن.این همه آدم چرا من؟پس با من چه فرقی داشتن؟ شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه.قول تو آروم گذاشتم پشی قرآن لب تاغچه. شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن.پیش شاعرا که دائم از سفر می نویسن شب رفتن دیدم تا که غم نیاد سراغت. هیچ زمون روشن نمی شه واسه ی کسی چراغت. شب رفتن تو دیدم خیلی غمای شاعر روی شیشمون نوشتم:"می شینم به پات مسافر".برو تا همه بدونن سفر هم اونقدا بد نیست. واسه گفتن از تو هیچ کسی شاعری بلد نیست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
دوستم داشته باش... دوستت می دارم دوستن داشته باش عمق احساس مرا تو بدانی ای کاش دوستت می دارمت از خودم بیشترت خویش می دانمت از هر کس خویش ترت تو به من نزدیکی بیشتر از هر کس به من از من حتی به من از خون و نفس دستانت چو مرا می فشارند به خویش از خدا می گذرم از خدا حتی بیش از خدا می ترسم نکند خواب است این که تنش نرم و زلال تر از آب است این گر طبیبی تو که کاش بیمار شوم گر تو خوابی نکند زود بیدار شوم گر بهشتی باشد سرزمین تن توست همه بستان بهشت یک گل دامن توست قشنگه نامه هات ولی... قشنگه نامه هات ولی حس می کنم واقعی نیست از رو نوشتی اینجوری نمره ی دیکتت می شه بیست قشنگه نامه هات ولی برای دیگرون نه من دوستت دارم کهنه شده بسه از این حرفا نزن واسم مهم نیستی دیگه نه تو نه کاغذای تو دل دیگه مشکی پوشیده نشسته به عزای تو واسم مهم نیستی دیگه یاد تو مرده تو دلم دیگه ازت بدم میاد فقط همینه مشکلم نگو که قول می دی بهم نگو قسم خوردی دیگه یه خورده دیره آخه تو برای من مردی دیگه کاش می شد... کاش می شد تو جنگلا یه کلبه داشتیم منو تو زمینو شخم می زدیم دونه می کااشتیم منو تو خودمون خونه می ساختیم دستامون گلی می شد آهن و بتن نبود دیوارا کاگلی می شد وقتی هیزم میاوردم تو می نشستی روبه روم می چکید نم نم بارون رو درختا روی بوم آتیش کلبه به راه بود دیگه سردت نمی شد غم نون زانو می زد حریف مَردت نمی شد کاش رو کول آدما خورجینی از غصه نبود عشق آدما به هم فقط توی قصه نبود کاش رو سر گلا منت باغبون نبود واسه امنیّت شهر گزمه و پاسبون نبود عشقای خنده دارعشق آدما به هم قصه ی خنده داریه اولش قشنگو بعدش همه گریه زاریه چرا باز باید شروع کرد آخه این چه کاریه؟ آدما عادت دارن از هم دیگه بت بسازن راه صد سال رو یک ساعته چهار نعل بتازن وقتی که قدیمی شد بگن دیگه خسته شدن بگن این کهنه شدن به اون یکی دل ببازن روز اول آدما میمیرن از دوری هم روز بعد می نالن از بدی و ناجوری هم می رن و رو هم میریزن با یکی روز دیگش نه واسه تنهایی شون برای چشم کوری هم اگه زیبا خوش به حال لاتای خیابونه اگه آهو که تو چنگ گرگای بیابونه اونی که دیوونه و خراب چشم و ابروته پات نمی مونه آخه دست بالای دست فراونه یکی پیدا نمی شه تورو واسه خودت بخواد واسه چشم و ابروته هر کی که دنبالت میاد به خدا دروغ میگه وقتی می گه عاشقته به خدا دروغ میگه که به جز تو چیزی نمی خواد از اول بي وفا بود يا که نازش را کشيدم بي خدايا هرکه با من آشنا شد نمي دانم چرا زود بي وفا شد نمي دانم وفا شد اگر تو خواستی قبل از من بميری بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه؟ ديگه باورت ندارم تو واسم يه برگ زردي مثه نقاشي رو ديوار حسرتي ، يه آهِ سردي ديگه باورت ندارم عاشقِ بدون احساس آخر خط نگاهت يه فريب کهنه پيداس ديگه باورت ندارم نگو عاشقي دوباره ميدونم بود و نبودم واسه تو فرقي نداری سمبوسه بهت هدیه می کنم.دو حرف اولش برای دشمنت باقیش برای تو بنام او که فکرم به منتهای جمالش نمیرسد فکر عابری تنها از خیالم می گذرد کاش آن عابر من بودمو در سکوت شب قدم می زدم و خدا را بیش از همیشه احساس می کردم آری شاید شبی نیز در انتظار من است تا مرا به این آرامش دعوت کند و خیالم از ذهن کسی بگذرد که فقط نظاره می کند شبگردی را که می رود تا .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دیگه رو خاک وجودم نه گلی است نه درختی لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی به دیدارم چه روزی خواهی آمد که من زیباترین جامه بپوشم بچینم آنقدر گلهای زیبا تو انگاری که من یک گل فروشم کنار آشیانه ی تو آشیانه می کنم فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سئوال می کند برای چه تو زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم نازنین اینجا هنوزم غروبا ناز چشمای تو همراه منه هنوزم همدم گریه های تو شبای ستاره بارون منه یک سیب چیدم از درخت آرزوها دستان تو آنروز آری بی سبد بود احساس من آنروز هنگام وداعت عاشقترین احساس تا روز ابد بود مپندارید که جریان عشق را می توان به دست گرفت و هدایت کرد بلکه این عشق است که اگر شما را ارزشمند بیابد راهنمایی خواهد کرد. شکست در عشق از آن کسی است که آنرا به عنوان سرگرمی می پندارید. به نام کسی که می پرستی تو رو دوست دارم هرجا که هستی نباشم زنده اون روزو ببینم شکستی عهدی که با دلم بستی و مي خوام بلند داد بزنم كه زندگيم فقط تويیخوبی ها رو جمع بزنم بگم دل و جونم تويی بدی رو تفريق بكنم به عشق ضريب 2 بدم بگم كه توی زندگيم فقط تويی نميزارم كسی بیاد جذر محبت بگيره زودی بهش توان ميدم تا عشقمون جون بگيره اينو بدون هر جا باشم عشق تو تقسيم نميشه معادله ی عشقمون بدون تو حل نميشه می خوام از شب حضور تو ، تو روياها بگممی خوام از غمی بگم ، كه تو چشمان تو بود می خوام از دلـي بگم كه ، زيـر پاهای تو بود می خوام از خاطره ها عبور كنم برای تو می خوام از فاصـله ها عبوركنم كنـار تو می خوام از پرواز روياهام توی خيال بگم می خوام از دستای بی مهر تو با دلم بگم می خوام از آسمون ستاره بارونه نگاه تو بگم می خوام از قلـب پريشـون زيـر پای تو بگم می خوام از آينـه قلبـی بگم كه صاف و سـاده می شكست می خوام از غرور اون دلی بگم كه خيلی ساده می شكست ولی احساس منو هرگز نخوندی تو چشمام آخه تو خيلی سريع عبور مي كردی از نگام توی اون نگاه من يه دنيا حس بود واسه تو روی اون لبای مـن دنيايی فـرياد واسـه تو اما با كــوه غـرور تو ، تو چشمــای دلـم اون می زد مهر سكوت به روی لبهای دلم خيلی آسون می تونستم واسه تو شعر بگم خيلـی آســون می تونستـم از نگاه تو بگم خيلی آسون دل من از دل بي كسيم می گفت خيلی آسون از غريبـی های اين دلـم می گفت با تو اين دلم پر از آرزوهای ناب می شد با تو اين دلم پر از آرزوی پرواز مـی شد با تو پرواز توی روياها چقدر ديدنی بود با تو چيـدن ستاره از نـگات ديدنی بود تو شـدي قصــة كودكـي روياهـاي من تو شدی بزرگترين حسرت قصه های من تو شـــدی عيـــدی مــن ، روزای عيـــد تو شدی شبو و عطرش واسه من شبای عيد تو شدی بزرگترین هدیه واسه تولدم اما حيــف كه تو ، تـــوی چشـــای من نتونستی بخونی يه جمله از حرفهای من اما مـــن می مونــــم اينجــا واســـه تو اما من می مونم اينجا و می خونم واسه تو من و تـــو با ايـــن غــــروری كه داريم به زبون نمی ياريم اونچه تو قلبمون داريم با تو مستم ، با تو من ترانه هستم با تو دنيايـی پـُـر از شكوفه هستم بی تو من آيت خاموش وجودم بی تو من نم نم بارونه سكوتـم وقتی از دلم می گم، می خوام اينو بدونی كه پُره از غصه می شم ، اگه اينجا نمونی دل بارونــی مــن ، روی سجـــاده عشق واسه تو دعا می خونه يه بغل دعای عشق كه تو هر جا كه بـری ، دل مـن همراهت كه تو هر جا كه بری ، لطف خدا همراهت كه تو هرجـا كه بری شكوفـه بارونه خونه كه تو هر جا كه بری ، پُره ياسه ، پُره پونه من فقـط می خوام بگـم ،كه تو سبزی دلی من فقط می خوام بگم دلم مي ميره تو بری منم اينجا تک و تنها می شينم برای تو شعر می خونم چشامو می بند مــو نم نم بارونــه نگاتـــو می خــونم واسه من دنيای عشقی، واسه من حسرتی خاموش اگه اينجا بمــــونی ، می شــم از عطر تو مدهوش هرگز از يادم نميره عشق تو ، نگاهـی خاموش تو برو ، من اينجا هستم تا بشم روزی فراموش من می خوام بشم فراموش ، تا كه عشقت بشه خاموش خاطـرت هميشـه اينجاست، روی قلبم ، قلبی خاموش
و دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی، تلخه بهت هر چی بگم من به زمين و آسمون دست رفاقت نمی دم امشب از اون شبهاست که من، دوباره ديوونه بشم تو مستی و بی خبری اسير می خونه بشم امشب از اون شبهاست که من، دلم می خواد داد بزنم تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم از اين همه دربه دری تو قلب من قيامته چه فايده داره زندگی اين انتهای طاقته از اين همه در به دری به لب رسيده جون من به داد من نميرسه خدای آسمون من
در کدامین اینه می توان تو را جستجو کرد در کدامین چشمه زلال تو را می توان دید سهم من از تو چیست ؟ گلدان خالی کنار پنجره دانه برفی که هرگز به زمین نمی رسد افتابی که هرگز گرمایش را نمی توان احساس کرد یا راهی که به نا کجا ختم می شود سهم من دویدن به سوی تو و هر گز نرسیدن به توست.. .تا باد هست خواهم لرزيد تا عشق هست خواهم ورزيد تا نگاه هست خواهم ديد تا .... هست خواهم روييد تا راز است ، خواهم جست تا ريا هست خواهم شست تا هستي است ،خواهم زيست و تا مرگ هست ، خواهم گريست
روز تولد تو ميلاد عشق پاك براي شكر اين روز پيشانيم به خاك اگر شاعر شعر را ....اگر پروانه گل را ....اگر باغبان درخت را ....اگر ماهی اب را ....فراموش کند ....من هر گز تو را فراموش نخواهم کرد ....
... یک نصيحت: مواظب خودت باش.يك خواهش: اصلان عوض نشو ....يك ارزو: فراموشم نكون ....يك دروغ: دوست ندارم ....يك حقيقت: دلم برات تنگ شده ....ويك رويا: تو رو داشتن تا ابد ....ستاره عاشق شد.... درخشيد درخت عاشق شد.... رويد چشمه عاشق شد.... جوشيد خورشيد عاشق شد.... تابيد خدا عاشق شد.... افريدو من عاشق شدم .... چقدرتنهایم
درشرق عشق دشت خورشيد تويي د که در باغ نگاه ياس اميد تـويـيدر بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي چشم وقتي زيباست كه پر از اشك باشد اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشد عشق وقتي زيباست كه براي تو باشد و تو عزيزم وقتي هميشه زيباي حتي اگر مال من نباشی وقتی شیشه میشکنه ارزشش کمتر میشه ولی دل هرچه شکسته تر باشه ارزشش بیشتره امشب گریه میکنم .گریه میکنم برا تو برای خودم برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن. برا ی تمام اون چیزی که خواستی ونبودم خواستم وبودی. امشب گریه میکنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق.برای تو...برای تو....و به پاس احترام تمام تحقیرهایی که از دیگران شنیدم وهنوز شکست نخوردم فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟خداوند گفت:غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.
ه لباس فاخر بر تن نداشته باشم اما نباشد هرگز وقتی که رفتیوقتی که رفتی دلم گرفت٬آخر با تو عاشقتر بودم و به عشق نردیکتر؛ با تو می شد به پیشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دریای دور بدرقه کرد. وقتی که رفتی دلم شکست٬آخر با تو می شد تا آن سوی پرچین دلها کوچید و عشق را زیباتر دید. وفتی که بودی٬ دلم چه آرامش غریبی می یافت در حریم نگاه تو٬ آسمان چه حقیر می نمود در مصاف چشمانت. وقتی که رفتی دلم گریست٬آخر می توانستم دلتنگی هایم را به ضریح چشمانت بسپارم تا تبسم ستاره ها را در برق نگاهت ببینم. اینک بی تو دلم در جستجوی کوچه ای است که به باغ تو می پیوندد. بگو ای مسافر نازنینم؛ «« برای دیدنت از کدامین کوچه بیایم »»
خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی و نرفت چیزی از یادم تو رفتی تازه عاشقتر شدم من از اونی هم که بود بدتر شدم من صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات بیدارم تو خدای عاشقایی تو تموم کی و کارم تو به داد من رسیدی وقتی تنهایی مو دیدی j تو نذاشتی برم از دست اگه چیزیم هنوزمنازنینم امید شیرینم من به جز تو کسی و نمی بینم از اون روز که رفتی یه روز خوش ندیدم زندگیموبه پای تو دادماون روزارو نمی ره از یادم نازنینم برس به فریادم
شبگرد بنام او که فکرم به منتهای جمالش نمیرسد فکر عابری تنها از خیالم می گذرد کاش آن عابر من بودمو در سکوت شب قدم می زدم و خدا را بیش از همیشه احساس می کردم آری شاید شبی نیز در انتظار من است تا مرا به این آرامش دعوت کند و خیالم از ذهن کسی بگذرد که فقط نظاره می کند شبگردی را که می رود تا .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
زیر باران هستم... قطره هایش سرد است... پشت سر رد پایم باقی است.... در کنارم جای شخصی خالی است اگه تو دنیا قرار بود جای چیز دیگه ای باشم دوست داشتم جای اشک رو صورتت باشم تو چشمات متولد بشم رو پلکت جون بگیرم رو گونت جاری بشم ورو لبات بمیرم گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسًله ای نیست وقتی که آمدی خوب یادم هست احساس شکفتن و احساس پرواز خورشیدی بودی که در زمستان قلب یخ زده ام طلوع کردی درخت محبت قلب٬ موسیقی سحرانگیزی شد که تارهای خاک آلود ذهن را لرزاند صدایم کردی ٬ دلم چون قاصدکی شد و گلبرگهایش در فضای تو پخش شد تو در دست هایت ٬ در صدایت و حتی در نگاهت عشق داشتی و آن را تقدیم جوانه زدن کردی
ای عزیز آسمونی تو خود عشقی می دونی؟ عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی عشق آن است که صد دل به یک یار دهی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
عشق یعنی...عشق یعنی با هم به ستاره ها رسیدن عشق یعنی یه موسیقی بدون کلام عشق یعنی حساب ساعت هایی رو که از هم دورین داشته باشی عشق یعنی منتظر تلفنش بمونی عشق یعنی گوش دادن به صدای قلبش عشق یعنی چیزی که فراموش نشدنیه عشق یعنی بتونین درباره ی همه چیز با هم حرف بزنین عشق یعنی یک داستان عاشقانه پر ماجرا عشق یعنی مثل یک پرنده احساس آزادی کردن عشق یعنی همدیگرو محکم نگه داشتن عشق یعنی بیشتر به اون فکر کنی تا خودت عشق یعنی وقتی هر دو یه احساس داشته باشین عشق یعنی با هم خلوت کردن عشق یعنی وقتی فکرش از سرت بیرون نمی ره عشق یعنی یک محبت آسمانی عشق یعنی توی نور مهتاب کنار هم نشستن عشق یعنی دست توی دست هم راه زندگی و طی کردن عشق یعنی وقتی داره مشکلات رو حل کی کنه خوب به حرفاش گوش بدی عشق یعنی با امید زندگی کردن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
تو غربت نگاه تو که با نگاهم آشناست یه دنیا حرف گفتنی است ولی لب تو بی صداست نا کرده گناه در این جهان کیست؟بگو آن کس که گناه نکرد چون زیست بگو من بد کنم و تو بد مکافات کشی پس فرق میان منو تو چیست بگو... می گن بارونو دوست داری ولی با چتر میری زیرش،می گن گل رو دوست داری ولی از شاخه می چینیش،می گن پرنده رو دوست داری ولی می ذاریش تو قفص،چطور می خوای نترسم وقتی می گی دوستم داری؟ می دونم می تونی قلبمو آتیش بزنی اما نزن...می دونم می تونی بری و منو تنهام بزاری اما نزار...می دونم می تونی بری و با کس دیگه ای دوست بشی اما نشو...می دونم می تونی جواب منو ندی اما بده...می دونم می تونی نابودم کنی اما نکن...ای مهربون من دوستت دارم آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم،از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم،تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم،شاید خدا خواست که دلتنگ بمیریم دستم بوی گل می داد و مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند.اما هیچ کس فکر نکرد که من گلی کاشته باشم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
روزی عشق،دیوانگی،محبّت و فضولی داشتند با هم قایم باشک بازی می کردند.تا اینکه نوبت به دیوانگی رسید که چشم بذاره.دیوانگی همه رو پیدا کرد امّا هر چی گشت اثری از عشق نبود.فضولی متوجّه شد که عشق پشت یکی از بوته های گل سرخ قایم شدخ بود و دیوانگی رو خبر کرد.دیوانگی یک خار بزرگ برداشت و توی بوته ها فرو کرد.صدای فریاد عشق بلند شد.وقتی همه به سراغش رفتند دیدند چشمای عشق کور شده و دیوانگی که خودشو مقصر می دونست از اون به بعد تصمیم گرفت همیشه همه جا همراهیش کنه و از اون روز به بعد وقتی که عشق به سراغ کسی میره چون کوره بدی های معشوقشو نمی بینه و دیوانگی همیشه همراهشه.... کسی رو برای دوستی انتخاب کن که اونقدر قلبش بزرگ باشه که نخوای برای اینکه تو قلبش جا بشی خودتو کوچیک کنی. اگه احساس کردی گناه یک نفر اونقدر بزرگه که قابل بخشیدن نیست بدون که اون گناه بزرگ نیست بلکه قلب تو خیلی کوچیکه و اگه احساس کردی گناه یک نفر خیلی کوچیکه بدون که قلب تو بزرگه. هر وقت تونستی برف و سیاه کنی،پر کلاغ و سفید کنی،آتیشو بوس کنی،توی آب یه نفس عمیق بکشی اون موقع من می تونم فراموشت کنم ای عشق من.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
غرورت رو برای کسی که داری بشکن اما کسی و که دوستش داری به خاطر غرورت نشکن -----------------------------------------------------------------------------کاش کسی تو دلمون پا نمی ذاشت...کاش اگه پا می ذاشت دلمون رو تنها نمی ذاشت.....کاش اگه تنها می ذاشت رد پاشو رو دلمون جا نمی ذاشت.. -----------------------------------------------------------------------------شاعر نبودم چشمهایت شاعرم کرد*پیش از تو شعرم را کسی باور نمی کرد. ---------------------------------------------------------------------------- بدترین درد این نیست که عشقت بمیره...بدترین درد این نیست که به اونی که دوستش داری نرسی...بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزنه...بدترین درد اینه که عاشق یکی باشی و اون ندونه... ------------------------------------------------------------------------------خواستم برای از دست دادنت اشک بریزم ولی افسوس که تمام اشکهایم را برای به دست آوردنت ریخته بودم. ------------------------------------------------------------------------------زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکم به من نیاموخت که چگونه رندگی کنم.تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم اما به من نیاموختی که فراموشت کنم. ------------------------------------------------------------------------------هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم اینقدرظریفی که به یه نگاه هرزه می شکنی اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
کی فکر می کرد؟ کی فکر می کرد یه روز نگات اینجوری داغونم کنه آواره و در به در کوه و بیانونم کنه عشق تو اینجوری بیاد رخنه کنه تو تن من مثل یه سیلاب بزنه خراب و ویرونم کنه کی فکر می کرد منو به هم نشون بدن مردم شهر قصه تو مضحکه ی اهل خیابونم کنه کی فکر می کرد که عشق تو از اون همه غرور من یه کوه گریه بسازه ابر بهارونم کنه کی فکر می کرد چشمای تو یه روز بشه اسلحه و خشاب و سرمه ات بزنه گلوله بارونم کنه از یه نگاه شروع شد و به مرگ من تموم میشه همیشه این عاشقه که به پای عشق حروم میشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
شاید دیگه نبینمت دلم اینو خوب می دونست یه روزی میری بی نشونه میگی آخه عشق کدومه؟ صدایم زدی غریبونه گفتی بهم بی بهونه شدم واست یه خاطره که پاک می شم ز خاطرت آدم چقدر دووم داره دلش چقدر طاقت داره؟ وقتی که دل تنگی میاد گریه پیشش کم میاره قسم می خوری به خدا دلمو تنها نذاری پیشم بمونی تا ابد دست توی دستام بذاری دیدم نگات جای دیگست دستات توی دست دیگست تنهایی موند برای من خنده هات پیش یکی دیگست حالا برو بی نشونه صدام نزن غریبونه می سپرمت دست خدا خدا خودش خوب می دونه -------------------------------------------------------------------------------کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش زندگی کم کنیم فاصله های میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم کاش با حرفی که چندان سبز نیست قلبهای نقره ای را نشکنیم کاش هر شب با دو جرعه نور ماه چشمان خفته را رنگی زنیم. ------------------------------------------------------------------------------- بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند موج در موج این خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
تو مثل راز پاییزی و من رمگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم -------------------------------------------------------------------------------صر بار بدی کردی و دیدی ثمرش را خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی؟ -------------------------------------------------------------------------------کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش ولی آهسته می گویم:"خدایا بی اثر باشد". -------------------------------------------------------------------------------لذتی که در فراق است در وسال نیست.چون در فراق شوق وصال است و در وصال بیم فراق. -------------------------------------------------------------------------------خواستم زندگی کنم راه را بر من بستند،خواستم گریه کنم گفتند بچگانست،خواستم بخندم گفتند احمقانست،اکنون تمایلی به زیستن ندارم،نه می گریم و نه می خندم. -------------------------------------------------------------------------------زندگی افسانه ی افسانه هاست هر که دل بندد به آن دیوانه ی دیوانه هاست -------------------------------------------------------------------------------التماس بر خلق شرمندگیست.اگر چه بر آورده شود منّت است و اگر بر آورده نشود ذلت.التماس بر خدا شجاعت است.اگر بر آورده شود حاجت است اگر بر آورده نشود حکمت است. -------------------------------------------------------------------------------دل برده از من به یغما ای برج غارتگر من دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من -------------------------------------------------------------------------------کاش می شد بر خلاف سرنوشت قسمت و تقدیر را از سر نوشت -------------------------------------------------------------------------------خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته و بدان می خندم -------------------------------------------------------------------------------در غریبی ناله ها کردم کسی یادم نکرد در قفس جان دادم و صیّاد آزادم نکرد خوردن سیلی چنان از زندگی سیرم نمود آرزوی مرگ کردم،مرگ هم یادم نکرد -------------------------------------------------------------------------------کنار آشنایی تو آشیانه می کنم فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو رات بهانه می کنم -------------------------------------------------------------------------------صد سال سفر کردم و عاشق نشدم من یک لحظه تو را دیدیم و دیوانه شدم من -------------------------------------------------------------------------------عشق ورزیدن را باید از کویر آموخت که دریا بودنش را به گرمای خورشید بخشید. -------------------------------------------------------------------------------با سلامی،با لبخندی غریبه ها با هم آشنا می شوند امّا من و تو دو آشنای قدیمی سالهاست که با هم غریبه ایم. -------------------------------------------------------------------------------یا رب تو مرا به یاد دم ساز رسان آوازه ی دردم به هم آواز رسان از عشق کسی که شب و روز می سوزم او را به من و مرا به او باز رسان -------------------------------------------------------------------------------اگه یک روزی احساس کردی که می خوای گریه کنی کنو صدا کن.قول نمی دم بخندونمت امّا همراه با تو گریه می کنم.اگه یک روز خواستی فرار کنی منو صدا کن.قول نمی دم جلوتو بگیرم امّا همراه با تو می دوم.اگه یه روز خواستی صدای هیچ کس و نشنوی منو صدا کن.قول نمی دم ساکت باشم امّا... اگه یک روز منو صدا کردی و دیدی جواب ندادم....بیا سراغم....شاید من به تو نیاز داشتم. -------------------------------------------------------------------------------جلوی من قدم بر ندار شاید نتونم دنبالت بیام پشت سرم راه نرو شاید نتونم رهرو خوبی باشم.کنارم راه بیا و یارم باش. -------------------------------------------------------------------------------وقتی شادی آروم بخند تا غم بیدار نشه.وقتی غمگینی آروم گریه کن تا شادی نا امید نشه. -------------------------------------------------------------------------------من آن کلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفّت و خاری پی شبنم نمی گردم -------------------------------------------------------------------------------هر وقت بارون اومد برو زیر بارون دستتو بگیر زیر بارون،هر چند تا که بارون تونستی بگیری یعنی تو دوستم داری و هر چقدر رو هم که نتونستی بگیری یعنی من روستت دارم. ------------------------------------------------------------------------------- عشق از دوستی پرسید:تفاوت منو تو در چیست؟دوستی گفت:من دیگران را با سلامی با هم آشنا می کنم و تو با نگاهی!من به دروغی دیگران را از هم جدا می کنم و تو با مرگ! ------------------------------------------------------------------------------- اگه خواستی بدونی یکی دوستت داره یا نه زل بزن تو چشاش.اگه نگات کرد عاشقته.اگه خجالت کشید برات میمیره.اگه رفت تو فکر بدون تو میمیره.اگه خندید و حرف عوض کرد بدون دوستت نداره. ------------------------------------------------------------------------------- چشمانت سرسبز ترین مزرعه ی عشق است که پرنده ی سرگردان نگاهم بر مترسک قلبت می نشیند و جانی تازه می گیرد. ------------------------------------------------------------------------------- هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تپش قلب شما زیاد شده و خیجان زده خواهید شد.امّا هنگامی که کسی را می بینید که دوستش دارین احساس سرور و خوشحالی می کنید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
سیم آخر
تنهایی خیلی دوست دارم برم تو فکر بعضی ها اینو واسه اون می خونم خودش میدونه که کیام خودش اینو خوب میدونه ولی به روش نمیآره دلو به اون راه می زنه یه وقت نشه کم بیاره یه وقتی بود می خواستمش نمیدونم منو می خواست نمیدونستم که دیگه هلاکتم تو یک نگاست حالا میفهمم اون روزا این من نبودم پیش تو بعد یه قطره اشک غم با یک نگاه گفتم برو دورو برم پیدات نشه بد جوری شاکیم ازت حق نداری با من باشی میگیرم این حق و ازت میگم یه بار میگن دو بار نه صد تا نامردی دیگه منم بخوام با تو باشم این قلبمه که نه میگه ***************** هر جوری خواست منو سوزوند با اون عدا و اتفاراش یه جوری بد کلاس میزاشت همه میگفتن اینو باش تو تنهایی دق بکنم بهتره تا با تو باشم تو خاطرش فکر میکنه که من هنوزم باهاشم میگن که از هر دست بدی با دست از همون دست میگیری ببین چی کار کردی با من میگن که ای کاش بمیری بابا جون من بی خیال این خبرام نیست به خدا شرتو کم کن عزیزم دلم میگه کوتاه نیا دورو برم پیدات نشه بد جوری شاکیم ازت حق نداری با من باشی میگیرم این حق و ازت زدم به سیم آخرو میخوام که از پیشم بری این دفه پرپرم بشی منی تونی ازم دل ببری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
1)دوستت دارم.نه به خاطر شخصییت تو بلکه به خاطر شخصییتی که در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
2)هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی را دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود. 3)اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. 4)دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. 5)بدترین شکل دل تنگی برای کسی آن است که در کنارش باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید. 6) هرگز لبخند را ترک مکن حتی وقتی ناراحتی زیرا امکان دارد هر کس عاشق لبخند تو باشد. 7)تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی. 8)هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران. 9)شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی. 10)به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن. 11)همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی. 12)خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد. 13)زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری. تا حالا کفشاتو نگاه کردي ؟؟ دو تا عاشق.دوهمراه که بي هم مي ميرن.با هم خاکي ميشن,بدونه هم زيره بارون نميرن, کاش آدما هم يه کم ازکفشاشون ياد بگيرن. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
به نام خدا
برای درخشیدن باید سوخت گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسله ای نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
زندگی دو نیمه ی سیب است: نیمه ی اول در انتظار نیمه ی دوم و نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول!
ای کاش معشوق ز عاشق طلب جان می کرد تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
اگه یه وقت دیدی تو یه جایی نشستی که تاریکه و از در و دیوارش خون میاد و همش در حال تپیدنه اصلا نترس چون توی قلب منی.
کسی رو که دوستش داری آزادش بذار .اگه قسمت تو باشه بر می گرده و اگر نه از املش هم مال تو نبوده.
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزنند و گنجشکها جدی جدی میمیرند.آدما شوخی شوخی زخم میزنند و قلبها جدی جدی میشکنند.و تو شوخی شوخی لبخند میزنی و من جدی جدی عاشقت می شم.
کاش خداوند سه چیز را نمی آفرید عشق زیرا که انسان مجبور نباشد به خاطر عشق از روی غرور دروغ بگوید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
مهمون نا خونده ی من تویی تو همون که بیشتر از همه عزیزه همون که از پنجره ها میاد تو با دیدنش هری دلم می ریزه وقتی میای ماه و بهم می بخشی یه لحظه بعد ستاره بارون می شم تنپوش نقره ای میاد رو دوشم مثل عروسی ها چراغون میشم میای و خواب و از چشام می گیری بیدار می شم کنار تو می شینم باهات بودن دیگه فقط یه خواب نیست رویاهامو تو بیداری میبینم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
قبل از اینکه متن زیر رو بخونی تو ذهنت کسی رو به یاد بیار که خیلی دوستش داری و یا خیلی دوستت داره.اون وقته که این متن زیبایی دو چندان به خودش می گیره.
دیروز دلم می خواست با تمام وجودم فریاد بزنم.دلم می خواست صدای این همه دردی که تو قلبم داری بشنوی.دلم می خواست اشکهایی رو که به خاطرت ریخته می شه رو می دیدی.اون وقت دلم می خواست دستی باشه که این اشک ها رو از رو گونه هام برداره.دلم می خواست دلی باشه که فقط کمی از غم های منو کم کنه.اون موقع کمه دلم این همه چیز می خواست و همهی اینها فقط تو یک نفر خلاصه می شد هیچکس نبود.حتی اون. اگه کسی دیونت بود تو عاشقش باش.اگه عاشقت بود تو دوستش داشته باش.اگه دوستت داشت تو بهش علاقه نشون بده.اگه بهت علاقه نشون داد تو فقط لبخند بزن.اینطوری وقتی ازش همیشه یک قدم عقب تر باشی اگه یه وقت خسته شد و یک قدم جا موند تازه میشین مثل هم. اگه می خوای عشقتو ازم بگیری بگیر.اگه میخوای دستای گرمتو ازم بگیری بگیر.اگه می خوای چشمای نازتو ازم بگیری بگیر.اما تو رو به خدا منو از من نگیر. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
سلام دوستان.امیدوارم حالتون خوب باشه.ببخشید که این چند وقت به وبلاگ سر نزدم.رتستش یه کم سرم شلوغ بود.یه سری شعرای زیبا به دستم رسیده که براتون می نویسم.
عشق آسمونی کاش همه ی عشقای دنیا عشق آسمونی بود عشق به خدا بود و صفا و مهربونی بود کاش همه ی آرزوها یافتن عشق و خوبی بود کاش توی دنیای ما ستاره ها چیدنی بود کاشکی گلها همیشه توی باغا شاد بودن حتی توی زمستون هم گلها همیشه باز بودن کاشکی تو قلب آدما عشق و مهربونی بود عاشق خدا بودن کاشکی به این آسونی بود دیگه کمتر آدما فکر دلاشون با خداست نمی دونم که چرا قلبشون از خدا جداست؟ شاعر:زینب رحمانی عشق مثل آب میمونه.میتونی تو دستت قایمش کنی.اما یه دفه دستتو باز می کنی می بینی هیچی توش نیست.قطره قطره چکید بدون اینکه بفهمی.اما تو دستت کلی خاطره ست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط آرزو(آمیاد) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|